هشدار!!
هنگام خواندن مطالب وبلاگ تات از فاصله 5/1 متری از در آغوش گرفتن و بوسیدن مانیتور خودداری نموده و قبل و بعد از لمس موس کامپیوتر(البته با دستمال کاغذی) ، دستهاتون رو با آب و صابون شسته و اسفند دود کنید وبخور بدهید. سپس دستمال کاغذی معلوم الحال را در کیسه فریزر پیچیده! و به روش کارتون کمپانی هیولاها منفجر ( معدوم) نمایید.
دکتر فرمودند : مشکوک به آنفولانزا هستی تو!

در خانه![]()
در جمع فامیل![]()
اجتماع![]()
دانشگاه![]()
محل کار![]()
......
بس که چهره به چهره شدم در این بالماسکه شبانه روزی
خودم رو گم کرده ام
.
.
.
کمــــــــــک!
در راستای اصلاح الگوی مصرف
حرف اضافی خاموش!
صرفه جویی در کلمات =
۱.بهینه سازی مصرف انرژی انسانی
۲.پیشگیری از آلودگی صوتی
۳.حفظ سرِ مبارک
و..........؟

سلام ![]()
با یه دنیا آرزوی قشنگ و شادباش به بهانه میلاد حضرت معصومه (ع) و روز دختر به دوستای عزیزم و تک تک دخترهای ناز ایرانی .
می بوسمتون ..![]()

همه سوار شن ..زود ، زود ..دستها بالا تا کمربندها رو ببندم . چیک! چیک!فرمانده صحبت می کنه : خلبان ها(دخترها) ردیف جلو بشینند و مسافر ها(پسرها) ردیف عقب . کسی جانمونه .
ارغوان! چرا اونجا نشستی ، داریم حرکت می کنیم ها !ارغوان: من نمیام . باشه ،حرکت !کسی از جاش تکون نخوره تا پرت نشه ..
خب ، حالا کجا بریم. ماه ، خورشید یا ستاره؟ هر کس یه چیزی می گه .می گم باشه، همه جا می ریم اما به نوبت. بچه ها دست می زنند.
برای ماه دست تکون بدید ، شادمانه برای ماه دست تکون میدن ! غزل ( 1ساعتی میشه که به بهونه مادرش گوشه ای نشسته و اشک می ریزه ) کلمه ماه رو که می شنوه لبخند میزنه و میره می شینه کنار دخترها ، چیزی نمیگم. بچه ها! ستاره ها رو! همه هیجان زده شده اند ،من هم.
ارغوان بلند میشه میگه میشه سوار شم؟ میگم بله. در سفینه رو می زنه ، باز می کنم براش.. حالا داریم می ریم ماه .سرود ما گلهای خندانیم فرزندان ایرانیم روهم خوانی می کنیم . دست ،جیغ ،هوا ! شهداد بلند می شه میگم بشین الان پرت میشی تو فضا. ارغوان : الان سرعتو زیاد می کنم .راستین : مگه دخترا هم خلبان می شن!؟ میگم بله خاله . محمد امین یادش رفته مسافره ، رفته ردیف اول نشسته پاشو رو پدال گاز فشار میده و فرمان رو با جدیت می چرخونه و به اطراف پیچ و تاب می خوره ،میگه داریم سرعت می گیریم .ارغوان بلند میشه بره میگم خلبان که نباید بره وگرنه سقوط می کنیم . میگه خوب سقوط کنیم ! میگم نه اول سرعتو کم کن .
کمربند ها رو مثلا باز می کنم . بچه ها به زحمت صبر می کنند تا لیدیز فرست پیاده شن و بعد پسرها ..بلند به ماه سلام می کنند. پانیذ ذوق زده پاشو به زمین می کوبه .
به همین سادگی ،با بچه های 5 ساله مهد قاصدک رفتیم فضا!
بی حساب کتاب و بدون کم ترین هزینه ، دانش فضانوردی، در کمترین زمان و اونا واقعا لذت بردند من هم .
کی گفته ما باید زندگی رو به بچه ها یاد بدیم!؟
......
مه نوشت: مسافرم برام دعا کنید ..
ستاره نوشت: به مناسبت روز جهانی کودک درون یه آرزوی کودکانه بکنید.
سر ریزم از چیزی که
تو را سزاوار تحمید می کند
چون خدایان !
و آن عشق به پرستش است و
پرستش عشق.
..............................
برای حامد خداوندنشسته بر بال های خاکستری ابرها
باریدم بر دلتنگی های مادرانه ای که بی تاب
شب های ساکتم را قصه گو می شد.
شهرزاد نه
مادرانه ای که با چشمهای سرخ و درشت
خواب چشمانم را می شمرد
مباد کابوسی که مخمل سپید رویاهایم را برباید
یا نه
مخمل سپید رویاهایم را ناخنهای چرک آلود کابوسی
خط خطی کند
کودکم ... من
همان فرشته ی بال پوش خندان
که بی پروا بالای سر مادر دل نگرانم ورجه ورجه می زنم
همان سنجاقکی که روی سر قاصدکهای زلف پریشان
گیسوان آشفته شان را شانه می شوم
آری
من ... کودکم
هر چند که قد کشیده باشد
روزهای شناسنامه ام
اما
دل دل می کند بازیهای کودکانه ام
میان برگهای سالهای گذشته از سرم
مثل آب...؟
مثل باد...؟
هر چه باشد دیگر گذشته
به قول ضرب المثل بازها "چه یک وجب چه ..."
درست است که شقیقه هایم را روزگار
با مداد رنگی خاکستریش
خط خطی کرده است
درست است زانوهایم ترق ترق صدا می دهد هر وقت می خواهم پله های روزها را یک در میان
خیز بر دارم
(همان پله هایی که لی بر می داشتم روزی بی ترس از نگاه نگران پشت سرم ، که امروز هم باکم نیست)
درست است که دستهایم
چروک خورده است
از بس پوستم را کشیده اند مداد رنگی هایی که روی کاغذ این ور و آن ور می روند
شاید این بار گلهای کاغذی شان خوش آب و رنگ تر شود
چه خیال باطلی
نمی دانندکه گلهای کاغذی بی رنگ دوست داشتنی ترند
همه ی اینها درست
اما
باز هم
من ... کودکم
اگر نقاب چهره ی فرسوده ام را برداری
چشمهای کودکانه ام
پوشیده در گردی صورتم
با آن لبهای غنچه که عشق می پراکند
به تو
به باور سالخورده ات
لبخند می زند
دستهایت را روی گونه ام بگذار
نرمی نوزادْ گونه ی حضورم را سر بکش
کودک بی قرارم...
برای گیسوی سیاه چشم با روحی سپید
يادگار سفر بيرجند
براي تو مي نويسم، براي چشم هات. براي خودم ،براي چشم هام كه با هم حرف مي زدند رها و بي پروا
..رها در راه، در مسير ،هم مسير وهم سفر با تو،با هم. با هم مي رويم، بر مي گرديم . پشت سر دنيايي به جا مانده ،پيش رويمان دنيايي .. و ما اين دنيا رو با هم ره مي سپاريم تا .. تا كجا نمي دانم
..چقدر بعضي بايد ها خوبه! مثل بايد به سفر آمدن من،بايد ديدن تو .. بايد خيلي چيزها
..خواستي خودم را واگويه كنم طولاني.. اما نگفتي چطور !چيز زيادي براي گفتن ندارم زيرا كه پيش تر در گفتگوي نگاهمان گفتني ها را گفته ام نگفتني هم كه نگفتني ست
...
زندگی به قدم های تو، به قدم های من، مسیر می بخشد
نگران نباش که گام بعدی را کجا می گذاری .همان که در دل توست راه را به تو می بخشد؛
راهی که باید ...
.......................
ستاره نوشت*
فرشته کوچولوی ما زمینی شد ..پاهات رو که زمین گذاشتی بال هات از یادت نره لازمت میشه ..میلادت مبارک صدرای خاله ![]()
![]()
![]()

آمدنی نیستی...؟
بهانه می خواهی برای لبریز شدن...؟
افتادن از چشم آسمان...؟
غروبها که نگاه می کنم در سرخی پلک فرو افتاده ی زمین
سحر که دست می کشم روی مخمل ابرهای خاکستری
و آن وقت که آفتاب تیز می شود زل می زند و دستهای طلاییش مژه هایم را شانه می زند
چه دشوار است انتظار چشمهایت
سخت است نشستن کناره ی دریا و انتظار نوشیدن
که سیراب شدنی نیست این عطش
...

واگویه ی سفر..
برای دختران بهار به عدد 18 و کودکان کویر..
این روزها هر صبح هر شب، نسیم رفتن به روحم می وزد و عطر تجربه مشام حواسم را نوازش میکند .این روزها زندگی می کنم .لحظات را می نوشم ؛گوارای شوقی را که دختران بهار و بچه ها به وجودم می بخشند .
این روزها خالی ام از هر چه بیهودگی که خود را از آن پرکرده بودم و پرم از همه آنچه زندگی نام دارد .
این خاک با دستانم آشناست ؛ ما همدیگر را پیش از این در رویاهایم ملاقات کرده بودیم . این آفتاب، گرما وبیابان و کوه های آشنا را که با چشم های درشت و مهربان نگاهم می کنند .
وجودم آرامش و ابدیتی را که در آرزوی آن درتاریکی دست می سود، لمس می کند . باور کردنی نیست، اما باور می کنم .
قلبم موسیقی احساسم را می نوازد و ملودی غریبی درهم سرایی آب ، خاک و باد هر روز با طلوع امید و شب با درخشش مهتاب در گوش دلم طنین می اندازد ..
چقدر با تو آشنا هستم ؛ از آغاز زمین می شناختمت انگار . چقدر با روح من همسایه ای ؛ نزدیک و صمیمی ؛ سرزمین مادری ام ..
گامهایم به شوق بودن و به اشتیاق رفتن مسیر باد را دنبال می کند ، جاده ای را که هر روز می رسد به دل پاک کودکان کلاسم و چشمهایم گنجشکی است که به چشمان معصوم وخواستی شان پرواز می کند و پناه می جوید ..
دستم وجود سرشارشان را جستجو میکند و آغوشم اشتیاق آموختن شان را به خود می خواند ..
من ، سرشارم از بودنی شگرف ؛ تا اینجا هستم .
چیزی ، حرفی انگار روی زبان اندیشه واحساسم هست که کلمات مناسب برای شرح آن پیدا نمی کنم ، کلمات ناتوان از واگویه از پیش چشم ذهنم می گریزند . و روبه روی نگاه شما سر خم می کنند که خود تجسم معنایی هستید نگفتنی .
چه میگویم که گفتنی نیست ؛این خود زندگی ست ..

